امیرعلی در ماه یازدهم
ورودت به ماه یازدهم زندگیت مبارک عزیزدلم
از دهم تا 22 م رو یادمم نیست!
22مرداد بردمت دکتر کفائی نژاد
وزنت :9.500
قدت 77
دور سر 47
چشم چپت چندروزه قرمزه
باید ببرمت چشم پزشکی
تیشرتی که برات سفارش دادم با لیوان بابا رسید
25مرداد هنوز چشمت قرمز بود.بابا صبح زود رفت برات نوبت یه چشم پزشک خوب گرفت وبدازظهر بدیمت
گفت چیز خاصی نیست یه التهاب ساده ست
قطره استریل چشمی داد
هر 6ساعت 1قطره
وقتی ریختم چشمت خییلی قرمز تر شد!نمیدونم چرا!
عصری تیشرتی که برات سفارش دادم با عکس خودت ر تنت کردم و تو حیاط کلی عکس انداختم.
آخه تو گروه اصلی بچه های شرکت مسابقه بود
تو ؛مژگان(دخترخاله ت) و نوید(پسردایی بابا) هم بین 9شرکت کننده حضور داشتید.
باید با لباس یا وسیله ای که از شرکت خریدیم عکس مینداختیم به عکسها رای میدادن و
برنده انتخاب میشد
نتیجه رای گیری:
نفر اول مژگان
نفر دوم امیرعلی مامان
نفر سوم نوید
با اختلاف 1رای شما دومین نفر شدی
البته چون نوید بزرگتر بود و برای برنده شدن مشتاق بود خاله زهرا اینا و..که میتونستن به تو رای بدن به گفته ی من به نوید رای دادن تا اون برنده بشه
ولی خوب مژگان رای بیشتری آورد
با قرمز تر شدن چشمت به توصیه دایی حمید قطره ی بتامتازون ریختیم تو چشمت که خداروشکر خیلی بهتر شد.
شهریور شروع شد
همچنان سرم بسیار شلوغ بود و تو اکثر اوقتا رو پایین یا خونه مامان جون میگذروندی
دوم شهریور بابا برام گوشی خرید و رااااحت شدم
سامسونگ E5
حالا راه به را از شما عکس و فیلم میگیرم
4شهریور دایی حمید اینا با عزیز از شمال اومدن ورامین تا چند روزی مهمونمون باشن.
5شنبه چهلم گبا بود و مادر جون و بابا و عمه رفتن فیروزکوه.
ما نرفتیم چون شما اذیت میشدی از طرفی هم دایی اینا اینجا بودن و زشت بود!
از 5شنبه صبح شروع کردی به عطسه
بعد آبریزش بینی... به مامان جون گفتم از داروخانه برات دیفن و قطره بینی بخره
ظهر رفتیم پایین دایی حمید دیدت و گفت که کمی تب داری و بهت استامینوفن بدم.
دوباره به آقاجون گفتیم بره برات قطره استامینوفن بگیره.
5شنبه شب شام مهمون دایی حمید بودیم.عموت ایناهم بینجا بودن.
شب رفتیم بالا بخوابیم مامان جون میخواست بیاد پیشمون که نذاشتم!
یعد پشیمون شدم چون شما دم صبح تب کردی و به زور بهت یه کم استامسنوفن دادم!
خیلی ترسیده بودم و تا صبح 2ساعت بیشتر نخوابیدم! ترسم از تنهایی نبود!از تب شما بود!
خداروشکر تبت اومد پایین
بابا اینا هم جمعه عصر اومدن
شنبه شب رفتیم پارک جنگلی پیشوا .آبریزش بینی داشتی شدید!
یکشنبه شب هم همه شام خونه ی ما دعوت داشتن
شمارو فرستادم پایین غروب هم هانیه اومد بردت خونه مامان جون تا من به کارام برسم.
اون شب هم به خوشی گذشت و دایی اینا دوشنبه صبح برگشتن شمال.
اما آبریزش بینی شما همچنان ادامه داره و منهم دچارش شدم!
فردا دهم شهریوره و شما 11 ماهت تموم میشه!
وارد ماه دوازدهم میشی ان شاله


عکسها بعدا



امیرعلی در ماه یازدهم 
