گل پسرم گل پسرم ، تا این لحظه: 12 سال و 24 روز سن داره
ازدواج منو بابایی ازدواج منو بابایی ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

متولد ماهِ مــــهر...

امیرعلی در ماه یازدهم

1394/5/23 19:32
نویسنده : مامان سعیده
300 بازدید
اشتراک گذاری

                               محبت ورودت به ماه یازدهم زندگیت مبارک عزیزدلممحبت

 

از دهم تا 22 م رو یادمم نیست!خجالت

22مرداد بردمت دکتر کفائی نژاد

وزنت :9.500

قدت 77

دور سر 47

 

چشم چپت چندروزه قرمزه

باید ببرمت چشم پزشکی

تیشرتی که برات سفارش دادم با لیوان بابا رسید

25مرداد هنوز چشمت قرمز بود.بابا صبح زود رفت برات نوبت یه چشم پزشک خوب گرفت وبدازظهر بدیمت
گفت چیز خاصی نیست یه التهاب ساده ست

قطره استریل چشمی داد

هر 6ساعت 1قطره

وقتی ریختم چشمت خییلی قرمز تر شد!نمیدونم چرا!

 

عصری تیشرتی که برات سفارش دادم با عکس خودت ر تنت کردم و تو حیاط کلی عکس انداختم.

آخه تو گروه اصلی بچه های شرکت مسابقه بود

تو ؛مژگان(دخترخاله ت) و نوید(پسردایی بابا) هم بین 9شرکت کننده حضور داشتید.

باید با لباس یا وسیله ای که از شرکت خریدیم عکس مینداختیم به عکسها رای میدادن و

برنده انتخاب میشد

نتیجه رای گیری:


نفر اول مژگان

نفر دوم امیرعلی مامان

نفر سوم نوید

 

با اختلاف 1رای شما دومین نفر شدی

البته چون نوید بزرگتر بود و برای برنده شدن مشتاق بود خاله زهرا  اینا و..که میتونستن به تو رای بدن به گفته ی من به نوید رای دادن تا اون برنده بشه

ولی خوب مژگان رای بیشتری آوردمحبت

 

با قرمز تر شدن چشمت به توصیه دایی حمید قطره ی بتامتازون ریختیم تو چشمت که خداروشکر خیلی بهتر شد.

شهریور شروع شد

همچنان سرم بسیار شلوغ بود و تو اکثر اوقتا رو پایین یا خونه مامان جون میگذروندیسکوت

دوم شهریور بابا برام گوشی خرید و رااااحت شدمزیبا

سامسونگ E5

حالا راه به را از شما عکس و فیلم میگیرمبوس

4شهریور دایی حمید اینا با عزیز از شمال اومدن ورامین تا چند روزی مهمونمون باشن.

5شنبه چهلم گبا بود و مادر جون و بابا و عمه رفتن فیروزکوه.

ما نرفتیم چون شما اذیت میشدی از طرفی هم دایی اینا اینجا بودن و زشت بود!

از 5شنبه صبح شروع کردی به عطسه

بعد آبریزش بینی... به مامان جون گفتم از داروخانه برات دیفن و قطره بینی بخره

ظهر رفتیم پایین دایی حمید دیدت و گفت که کمی تب داری و بهت استامینوفن بدم.

دوباره به آقاجون گفتیم بره برات قطره استامینوفن بگیره.

5شنبه شب شام مهمون دایی حمید بودیم.عموت ایناهم بینجا بودن.

شب رفتیم بالا بخوابیم مامان جون میخواست بیاد پیشمون که نذاشتم!

یعد پشیمون شدم چون شما دم صبح تب کردی و به زور بهت یه کم استامسنوفن دادم!

خیلی ترسیده بودم و تا صبح 2ساعت بیشتر نخوابیدم! ترسم از تنهایی نبود!از تب شما بود!

خداروشکر تبت اومد پایین

بابا اینا هم جمعه عصر اومدن

شنبه شب رفتیم پارک جنگلی پیشوا .آبریزش بینی داشتی شدید!

یکشنبه شب هم همه شام خونه ی ما دعوت داشتن

شمارو فرستادم پایین غروب هم هانیه اومد بردت خونه مامان جون تا من به کارام برسم.

اون شب هم به خوشی گذشت و دایی اینا دوشنبه صبح برگشتن شمال.

اما آبریزش بینی شما همچنان ادامه داره و منهم دچارش شدم!عینک

فردا دهم شهریوره و شما 11 ماهت تموم میشه!

وارد ماه دوازدهم میشی ان شاله

محبتبغل

 

عکسها بعداخجالت

پسندها (1)

نظرات (3)

ثمره
10 شهریور 94 20:04
یازدهمین ماهگردت مباااااااااااااااااارک امیر علی جونمان شالله همیشه سالم وسرحال درکنار مامان وپدر جونت زندگی کنی.. مواظب گل پسری باش...کم کم فصل عوض میشه وبچه ها حساس هستن باید بیشتر مراقبشون بود ببوس جیگرموووووووو...دلم براش تنگ شده.. خداحفظش کنه...
مامان سعیده
پاسخ
مرسی خاله جون مهربوووووووونم ممنونم ثمره عزیزم برات یه عالمه آروزی خوب دارم
هستی مامی
20 مهر 94 10:03
سلام آقا پسر خوشکل خاله غصه تب و آبریزش رو نخور گلم زهرا هم خیلی وقته اینجوریه میمونم سرما خوردگیه یا دندوناش الان که باز سرفه هم میکنه انشا الله هر چه سریعتر خوب بشن کوچولوهامون چندتا دندون داره گلپسر؟
مامان سعیده
پاسخ
سلام گلم ای جان! خدانکنه بچه ها مریض بشن! 8تا داره عزیم
ثمره
30 آذر 94 20:29
دوقدم مانده به رقصیدن برف یک نفس مانده به سرما وبه یخ چشم درچشم زمستانی دگر تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان یک سبد عاطفه دارم همه تقدیم شما
مامان سعیده
پاسخ
قربووووون دوست جون مهربون و باوفام